امیدوارم حال همتون خوبه خوب باشه من اومدم که از کارای جدید و شیطونی هام بگم از روز ۱۳ آبان دیگه خودم به تنهائی راه میرم و کمتر زمین میخورم و دیگه جائی رو برای وایسادن نگاه نمیدارم الان دیگه ۵ تا دندون دارم که کامل در اومده و میتونم باهاش غذا بخورم چند روز پیش گوشی موبایل باباجون یوسف رو انداختم تو پارچ دوغ و کاملا
از کار افتاد ![]()
![]()
![]()
![]()
مامانم طفلکی کلی ناراحت شد ولی بابا جونم گفت فدای سرت که
خراب شد . بیخود نیست که من بابا جون یوسف رو اینقدر دوست دارم. اصلا این
کارو کردم که بابا جون بره یه موبایل جدید بخره برای خودش
همهٔ وسایل رو به هم میریزم هیچی از دست من در امان نیست . خوب مگه
زوره من اسباب بازی دوست ندارم دوست دارم با وسایل بزرگا بازی کنم حالا
هی اسباب بازی بذارین جلوی من !!! وقتی مامان جون ناهید داره آشپزی میکنه میرم تو اشپزخانه که بهش سر
بزنم بعدش چشمم میافته به پیچ گاز و خاموش میکنم از دست من مجبور شدن
همشو در بیارن لجبازی کردن رو خوب بلدم هروقت بهم بگن یه کارو نکن دوباره همون کارو
میکنم ، وقتی مامان جونم کتاب میخونه دستمو میبرم به سمت کتاب بد میگن
نکنیا من دستمو میکشم ولی بد از چند ثانیه دوباره میبرم جلو خوب چیه مگه
منم میخوام کتاب بخونم!!! وقتی کسی حواسش نیست میرم سر کابینت یه دفعه مامان میبینه و چپ چپ
نگاه میکنه ولی من کار خودمو میکنم میان و در کابینت رو میبندن ولی من
که یادم نمیره داشتم چیکار میکردم آخه من باهوشم دوباره میرم سر کابینت ![]()
![]()
چند روز پیش سرم خورد به میز تلویزیون و کبود شد و ورم کرد ، مامان
نگار هم کلی گریه کرد مامان نگار جونم چرا گریه میکنی من که چیزیم نیست
تازه دوباره میرم زیر میز نگاه کن . تازه اینا که همهٔ شیطونیهای من نیست اینقدر زیاده که مامانم وقت نمیکنه همشو برای خاله نازنین تعریف کنه عکس هم ندارم که براتون بذارم نه اینکه خاله نازنین تنبل باشهها نه !! مامان نگار براش عکس جدید نفرستاده ممنونم که برای عکسام کلی ابراز احساسات کردین باورتون میشه من ۱ ماه و ۱۲ روز دیگه یک ساله میشم خیلی دوستون دارم![]()
![]()
همونطور که قول داده بودم عکسامو گذاشتم این عکسا برای نه و نه و نیم ماهگی هست. راستی من این روزا خیلی خیلی شیطون شدم . همه چیز رو به هم می ریزم مامانم هم از دست من همه وسایل رو از جلوی من بر میداره . چند روز پیشا مامانم داشت با خاله نازنین حرف میزد من هم دیدم گرم صحبت کردنه که رفتم سر کشوی لباسام همشو ریختم بیرون تا ببینم کدوماش به درد می خوره
بابام که رفته بود سفر برام یه کفش آورده بود که فقط تو سفر نطنز تونستم بپوشم و زود برام کوچیک شد ![]()






